مطالبى که در اين سطور - از زبان اولياى دين- مى‏نگاريم، بيانگر شمه‏اى از حقايق شگفت انگيز جهان برزخى است.
در آغاز اين گفتار، توجه شما خوانندگان عزيز را به تشبيه برزخ با دنيا جلب مى‏کنيم؛ تا بتوانيم ترسيمگر چهره‏اى - هر چند ناقص - از حيات برزخى باشيم.
عالم و دانشمند ربانى، مرحوم « فيض کاشانى » (متوفى‏????ه. ق) در کتاب نفيس و ارزشمند « الْمُحجَّهُ الْبَيْضاء في تَهْذيبِ الْإحياء » در اين باره چنين مى‏نويسد:
«دنيا، همچون زندان تاريکى است که انسان در آن حبس باشد و برزخ همانند بستان وسيع و گسترده‏اى است که انواع درختان سر به فلک‏کشيده، گلهاى زيباى عطرآگين، پرندگان خوش الحان و... در آن باشند». (?)
پيامبر گرامى(صلّي الله عليه و آله و سلّم) با تعبيرى بسيار زيبا و دقيق -به مضمون زير- دنيا و برزخ را چنين تشبيه نموده است:
«مِثال مؤمن در دنيا، مثل جنين است در شکم مادر (چنان به آن خوگرفته است که گويى عالمى برتر و با صفاتر از آن نيست).از اين رو پس از پايان عمر آن جهان، با اکراه و سختى، همراه با ترس و گريه ، دل از آن مکان مى‏کند.
پس از اندکى که با اين جهان انس گرفت، ديگر ميل بازگشت به وطن نُه ماهه خويش را ندارد.
مؤمن نيز چنان به دنيا خوگرفته است که دل کندن از آن، برايش سخت و مرگ بر او ناپسند است؛ اما پس از مرگ، وقتى چشمش به جمال نعمتهاى فرحبخش و دل انگيز برزخى روشن شد، به هيچ وجه حاضر نيست به وطن چند ده ساله خويش بازگردد». (?)
ثواب و عذاب «عالم برزخ» را نيز مى‏توان به پاداش و کيفر «عالم رؤيا» تشبيه کرد. انسان ، در خواب، امورى از قبيل: خوردن، آشاميدن، انديشيدن و... را انجام مى‏دهد و اين کارها به وسيله قالبى غير از قالب مادى صورت مى‏پذيرد؛ زيرا در هنگام خواب ديدن، بدن و قالب مادى در بستر خفته است. (?)
در حديث آمده است:
«هنگام خواب ، قالب مادى باقى مى‏ماند و آنچه از انسان خارج مى‏شود ، قالب برزخى اوست». (?)
طبق نظر فلاسفه الهى (از جمله ملاصدرا) انسان، داراى دو قالب و کالبد است:
? - قالب مادى (چهره ظاهرى و بيرونى).
? - قالب مثالى (چهره باطنى و درونى).

قالب مثالى چيست؟

چنانکه بيان شد، روح انسان همواره باقى است و فنا در آن راه ندارد. پس از مرگ، آنچه که از انسان جدا مى‏شود، قالب مادى اوست و روح در عالم برزخى به واسطه قالب مثالى -که با آن جهان، سنخيت دارد- سير خود را ادامه مى‏دهد.
مرحوم «فيض کاشانى» در اين‏باره چنين مى‏نويسد:
روح به واسطه مرگ، تغيير نمى‏کند؛ بلکه قالب مادى و اعضاى ظاهرى بدن دگرگون مى‏شود. روح پس از مرگ باقى است؛ رنجها و لذّتها را همانند دنيا (ليکن با قالب درونى و مثالى) درک مى‏کند.
قالب درونى و مثالى از جنس ماده نيست؛ بلکه مجرد(خالى) از طول و عرض (و ديگر خواص ماده) است». (?)
با آوردن دو مثال، کيفيت قالب مثالى را نسبت به قالب مادى بيان مى‏کنيم؛ تا فهمِ عبارات دقيق و حکيمانه فوق، آسان‏تر گردد:
مثال اول: سوار کارى را در نظر بگيريد که پس از مرگ استرش، مرکب ديگرى را بر مى‏گزيند.
مثال دوم: شخصى جامه‏اى به تن دارد، پس از مدتى که کهنه و فرسوده شد، جامه‏اى ديگر مى‏پوشد.
روح انسان نيز پس از مرگ، بدن و قالب مادى را همانند استر مرده و لباس فرسوده کنار مى‏گذارد و سوار بر اسبى تازه‏نفس مى‏شود و جامه‏اى نو به تن مى‏کند که از آن به قالب مثالى(بدن مثالى، قالب درونى و بدن برزخى) تعبير مى‏شود.
علامه مجلسى(رحمت الله عليه) در «بحار الانوار»، بدن مثالى را به اجسام جن و ملائکه تشبيه نموده است؛ (?) يعنى، همانگونه که جن و ملائکه از قالبى لطيف(حتى لطيف‏تر از هوا) برخوردارند، قالب مثالى انسان در برزخ نيز به همين صورت است.
براى تبيين سيمايى روشن‏تر از قالب مثالى، رواياتى را در اين‏باره يادآور مى‏شويم:
از امام صادق (عليه السّلام) چنين سؤال شد: آيا درست است که مى‏گويند: «روح مؤمن، در سنگدان مرغهاى سبز رنگ قرار دارد؟»
امام صادق (عليه السّلام) فرمود: «خير مؤمن ، در نزد خدا عزيزتر از آن است که روحش را در قيافه يک مرغ جلوه دهد؛ بلکه در بدنهايى همانند دنياشان قرار مى‏گيرند». (?)
امام صادق (عليه السّلام) فرمود: «هنگامى که خداوند، مؤمنى را قبض روح کند او را در قالبى همانند دنيا قرار مى‏دهد که با آن مى‏خورد، مى‏آشامد و اگر تازه وارد آشنايى بيايد، او را به همان شکل که در دنيا بوده است، مى‏شناسد». (?)
امام صادق (عليه السّلام) فرمود: «همانا ارواح مؤمنان در برزخ، مانند اجساد دنياشان از نعمتهاى بهشتى برخوردارند و کسانى که در دنيا با هم آشنا بودند، اينک همديگر را مى‏شناسند و هنگامى که تازه‏واردى از دنيا به ديار آنان قدم نهد، ابتدا گويند: رهايش کنيد؛ زيرا او اکنون راه سخت و دشوارى را پيموده است.
(پس از اينکه قدرى استراحت کرد) از او پرسند: فلان کس چطور است؟ فلان کس چه شد؟
اگر پاسخ دهد که او را زنده ترک گفتم، اميد پيوستن به ايشان را دهند؛ و اگر پاسخ دهد که او مرده است، گويند: هاى! هاى! هلاک شد». (?)

پاداش و کيفر حقيقى

عالم مِثال (برزخ)، برزخى است ميان موجودات مادى دنيا و موجودات مُجرّد آخرت؛ يعنى، مانند اين عالم مادى نيست؛ ليکن به صراحت تجرد آخرت هم نمى‏باشد و برخى از لوازم ماده (همچون شکل و عرض فعلى) را داراست.
از اينکه گفته مى‏شود «برزخ ماده ندارد»، برخى مى‏پندارند که پاداش و کيفر جهان برزخى، وَهم و خيالى بيش نيست و هيچگونه وجود خارجى ندارد! اين پندار هم فى‏نفسه باطل است و هم انحرافى است در درک مقصود. (??)
على اىّ حال، وضع برزخ همان است که در گفتارهاى پيشين بيان داشتيم و اينک، به چند حديث که حقيقى و واقعى بودن پاداش و کيفر برزخ را با صراحت بيشترى بيان مى‏دارد، اشاره مى‏کنيم:
امام صادق (عليه السّلام) فرمود: «ارواح مؤمنين در خانه‏هاى بهشتى زندگى مى‏کنند، از طعامهاى بهشتى مى‏خورند و از شربتهاى آن مى‏آشامند». (??)
امام صادق (عليه السّلام) فرمود: «درى از آتش جهنم به روى مجرمين و کفار گشايند و آنها را در آب گرم جوشان اندازند». (??)
ابوبصير گويد که از امام صادق (عليه السّلام) پرسيدم: ارواح مشرکين در برزخ چگونه است؟
امام صادق (عليه السّلام) فرمود: «در آتش، عذاب مى‏شوند». (??)

ارتباط با ارواح

از جمله مسائلى که در بحث «حيات برزخى» مورد اتفاق تمام مذاهب اسلامى است، گفت و گو و ارتباط با ارواح است.
روايات وارد شده در اين باب بسيار است که از باب نمونه يک روايت را يادآور مى‏شويم:
«در جنگ بدر (نخستين نبرد مسلمانان با مشرکان که موجب پيروزى و سرافرازى سپاه اسلام گرديد) کشتگان قريش را به دستور پيامبر اکرم در چاهى انداختند. پيامبر بر سر آن چاه آمد و خطاب به سران کفار (ابوجهل، عتبه، شيبه، اميه و...) فرمود:
اى کفار! شما همسايگان خوبى براى پيامبر خدا نبوديد. او را از ديار خود بيرون رانديد و به ستيز و جنگ با او برخاستيد؛ من اينک وعده پروردگارم را حق يافتم. (شما چطور؟).
عمربن خطاب که سخنان پيامبر را مى‏شنيد به آن حضرت اعتراض کرد: (اينها بدنهايى مرده و بى‏جانند) چگونه با آنان سخن مى‏گوييد؟
پيامبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود: بس کن! سوگند به خدا که تو از آنان شنواتر نيستى؛ آنان مى‏شنوند؛ ولى توانايى پاسخ گفتن را ندارند. اينک که از آنان روى برگردانم، فرشتگان عذاب با گرزهاى آهنين بر سرشان مى‏کوبند». (??)

جهان بيدارى

از روايات استفاده مى‏شود که برزخيان به اندازه مقام و منزلت خويش از دنيا ديدن مى‏کنند:
امام کاظم (عليه السّلام) فرمود: «انسانهاى برزخى، در شکل پرنده‏اى لطيف به ديوار خانه‏هايشان فرود مى‏آيند. اگر کردار نيکى از خانواده‏هايشان ببينند، خوشحال مى‏شوند و اگر کردار بدى از خانواده‏هايشان سرزند؛ اندوهگين مى‏گردند». (??)
امام صادق (عليه السّلام) فرمود: «وقتى مؤمن به ديدار خانواده‏اش مى‏آيد، آنچه که او را خوش آيد، مى‏بيند و کارهاى ناپسند از او پوشيده مى‏گردد؛ امّا وقتى کافر به ديدار خانواده‏اش مى‏رود، آنچه که او را غمين نمايد، بر او نمايان مى‏شود و کارهاى پسنديده از او پوشيده مى‏گردد». (??)
از امام کاظم (عليه السّلام) سؤال شد: مؤمن چه مدت يکبار به ديدار خانواده‏اش مى‏رود؟
امام کاظم (عليه السّلام) فرمود: «به قدر مرتبه و درجه خود به ديدار خانواده‏هايشان مى‏روند».
سؤال شد: چه هنگام؟
حضرت فرمود: «هنگام ظهر که آفتاب از بلندى زدوده مى‏شود».
سؤال شد: در چه شکل؟
فرمود: «به شکل گنجشک يا کوچک‏تر از آن!». (??)
يادآورى مى‏شود که برزخيان، چون از بدن لطيف مثالى (شبيه اجسام جن و ملائکه) برخوردارند؛ در هنگام ديدار خود از دنيا ، ديده نمى‏شوند. (??)

حکايتى پندآميز

در پايان اين گفتار، با ذکر حکايتى به ترسيم سيماى روشن‏ترى از اين جهان مى‏پردازيم. ماجراى زير را از کتاب «خزائن» مرحوم علامه نراقى(رحمت الله عليه) بيان مى‏کنيم. ايشان اين حکايت را از زبان يارى صديق و دوستى مورد اعتماد
چنين بازگو مى‏نمايد:
«در ايام جوانى با پدرم و جمعى از دوستان، هنگام عيد نوروز، ديد و بازديد مى‏کرديم. براى ديدار يکى از آشنايان به طرف خانه‏اش - که نزديک قبرستان بود- رفتيم. گفتند: خانه نيست.
يکى از همراهان، پيشنهاد کرد که براى رفع خستگى و زيارت اهل قبور، سرى به قبرستان بزنيم. وقتى به آنجا رسيديم، يکى از رفقا به شوخى رو به قبرى کرد و گفت: اى صاحب قبر! در اين روز عيد به ديدار تو آمديم؛ از ما پذيرايى نمى‏کنى؟
ندايى برخاست که هفته ديگر همه ميهمان من هستيد!
همگى شگفت ‏زده شديم و گمان برديم که تا هفته آينده بيشتر زنده نيستيم. به سروسامان دادن کارهاى خود پرداختيم؛ امّا در روز موعود از مرگ خبرى نشد. با هم به سر همان قبر رفتيم؛ گفتيم: شايد منظور چيزى غير از مردن بوده است.
يکى از ما گفت: اى صاحب قبر! به وعده خود وفا کن. صدايى آمد: بفرماييد! ناگهان، باغى در نهايت طروات و صفا، درختان سر به فلک کشيده، انواع ميوه‏ها ، نهرهاى جارى و مرغان خوش الحان، نمايان گشت!
در وسط باغ به عمارت با شکوهى رسيديم که شخصى در نهايت زيبايى آنجا نشسته و جمعى ماهرو، کمر خدمت او به ميان بسته؛ چون ما را ديد، از جا برخاست و خوش آمد گفت و از اينکه هفته گذشته مجاز به پذيرايى نبود، پوزش خواست.
پس از ساعتى که با طعامها و شربتهاى گواراى آن سامان از ما پذيرايى شد، تا بيرون باغ بدرقه‏ مان کرد.
پدرم در هنگام خداحافظى از او پرسيد: شما کيستى که از چنين دستگاه گسترده‏اى بهره‏مندى؟
فرمود: من کاسب فلان محله هستم و به دو سبب بدين مقام دست يافتم: هرگز در کسبم کم‏ فروشى نکردم و ديگر هيچگاه نماز اول وقت را ترک نگفتم». (??)