...از ماشین که پیاده شدم، رو به روی دانشگاه ، چادری برپا بود که حکم نمایشگاه را داشت. صدای نوحه می آمد. برادران بسیجی فروشنده بودند و مردم تماشاگر وشاید خریدار!

سر و وضعم گویا به مذاق برادرها خوش نیامد! چه ، هیچ کدام برای تعارف کردن شربت پرتقال به سمت من ندویدند و هنگام تماشای نوارها و کتاب های مذهبی، اجناسشان را تبلیغ نکردند!شاید بخاطرشلوار لی ،شاید هم صورت تراشیده،شاید... نمیدانم...

انتهای میز ، دفتری بود برای نظر خواهی. جمله ی اول را که نوشتم، ضجه های قلمم آغاز شد و زبان دلم باز...(نقل به مضمون):


جنگ تنها چیزی ست که فکر کردن به آن، هنوز هم برای من عادی نشده است. کاش چند سال زودتر به دنیا آمده بودم ...! در زندگی چیزهایی هست خارج از اراده ی ما که فرصت تجربه ی لحظه های خاص را ازمان دریغ می کند. مثل زمان تولدم که نگذاشت من جنگ را در آغوش خودش لمس کنم.


نمایشگاه، جشنواره، بروشور، کتاب، فیلم ، هفته ای در تقویم ...اینها همه هستند و هیچ یک دردی از نسل سوخته و واپس زده ی جنگ دوا نمی کنند. ما خیلی چیزها را پشت خاکریز های جبهه دفن کردیم که طاقت نیاوردیم جز چند روز،چند ماه، یا حداکثر چند سال، بازمانده های جبهه را تحویل بگیریم.


حالا رسیده ایم به جایی که رزمنده ی ما نگران شکم های گرسنه ای باشد که چشم دوخته اند به دستان او.

ساده بودیم، و هستیم ، که به خیالمان واژه ی مقدس، همین که بچسبد به دفاع، یعنی تقدیس جنگ و هر چه در این سالها به آنان گذشته ست.


ما عشق را ارزان می خریم !جنگ را، فداکاری را ، تن را و دین را و کشور را ... ارزان می خریم !و این همان چیزی ست که می تواند زودتر از بمب های شیمیایی و گاز خردل، جان قهرمانان را بگیرد.
ما خریداران خوبی نیستیم برادران!


و بیرون آمدم.

هنوز گیج نگاه  برادری هستم که انگار خیال می کرد من کافرم و کافر را چه به این حرف ها و...!