داوود جوراب لی
آمد، نشست رو به رویم. سرخ شده بود کمى. خجالت مى کشید انگار.
محلش نگذاشتم. فکر نمى کردم چندان به کار مصاحبه بخورد. از «لیدرها» شناخت خوبى نداشتم. در موردشان بد شنیده بودم و حس مى کردم این آدمى که رو به رویم نشسته، آدم مصاحبه نیست. نباید آن فضایى را که به مدیرعامل، سرمربى یا بازیکن اختصاص مى دهى، در اختیار یک «لیدر» بگذارى.
در نهایت صداقت اعتراف مى کنم آدم «بسیار احمقى» بودم!
نشست. سرش را انداخت پایین. کمى سرخ شده بود. صدایش از ته چاه مى آمد انگار مى ترسید بلند حرف بزند و بچه هاى تحریریه نتوانند کارشان را انجام بدهند.
جالب بود. ۹۰ دقیقه در ورزشگاه فریاد مى زد و «لیدرى» مى کرد و حالا اینجا براى آنکه صدایش را بشنوى باید گوش هایت را تیز مى کردى...
یخش باز شد. لبخندهایش قشنگ بود. هیکلش درشت بود و شاید اگر مى خواست با یک مشت بکوبد روى میز، کف اتاق و میز و من و صندلى با هم مى رفتیم طبقه پایین.
خنده هایش، چشم هایش اما این طور نبود. وقتى کمى با هم رفیق شدیم و آن یخ لعنتى آب شد، حس کردم عجب بچه با حالى است. عجب بچه با معرفتى است. حس کردم مى شود رفیقش شد. مى شود پاى صحبت هایش نشست. حس کردم دغدغه هایش واقعى است. حس کردم آن پوچى ابدى برخى ستاره ها که در زندگى نه یک جلد کتاب خوانده اند، نه یک دقیقه به تفکر پرداخته اند و نه بویى برده اند از خیلى چیزها، در مقایسه با سادگى و صفاى پسرى به این خوبى چه ارزشى دارد که ما حاضریم گروه اول را در صفحات روزنامه بزرگ کنیم اما براى این دومى پشت چشم نازک مى کنیم.
«داود جورابلی» لیدر استقلال دیروز عصر در گذشت. اى لعنت بر این شغل خبرنگارى که همیشه باعث مى شود نفر اول از همه از خبرهاى بد با خبر شوى.
لعنت بر این شغل نفرین شده